بوده­اند توسط سرکوبی نهاد ناهشیار رانده می­شوند (همان منبع).

اضطراب جدایی[21]: هنگامی­که ما از نظر روانی رشد می­کنیم شیوه­های قدیمی رفتار را کنار می­گذاریم و رفتارهای جدیدی را فرا می­گیریم که برای فرآیند رشد مناسب­تر هستند. با این حال گاهی اوقات برداشتن گام بعدی تهدیدکننده است. امکان دارد فرد ترجیح دهد در همان مرحله­ای که قبلاً بوده بماند. در این صورت ممکن است بگوییم که او تثبیت شده است ممکن است یک کودک در مادرش تثبیت شود و هرگز نخواهد پیوندهایش را قطع کند. فروید نوشت که احتمال دارد کودک بیشتر به­خاطر ترس نه عشق تحت نفوذ و کنترل مادرش بماند. اولین ترس را اضطراب جدایی نامید (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

اضطراب اختگی[22]: افسانه ادیپ که براساس آن پسر پدرش را می­کشد و در طی آن دلبستگی به مادر خصومت روز­افزون نسبت به پدر ظاهر می­شود پسر به­صورت ناهشیار میل دارد با مادرش ازدواج کند همراه با عقده ادیپ، اضطراب اختگی به­وجود می­آید که در این حالت پسر می­ترسد از اینکه پدرش او را اخته کند.

الیس[23]: اضطراب را نتیجه طرز تفکر غیرمنطقی و غیر­عقلانی می­داند (شفیع آبادی و ناصری،1365،ص52).

فرید فرام ریچمن[24] می­گوید: اضطراب پیوند روان­شناختی نزدیک با تنهایی دارد، او اعتقاد دارد که حالات عاطفی که توسط تئوریسین­ها میزان اضطراب معرفی گردیده در تحقیق حالاتی از تنهایی یا ترس از تنهایی می­باشد (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

پرز[25]: معتقد است که اضطراب فاصله و شکاف میان حال و آینده است انسان بدان دلیل مضطرب می شود که وضعیت موجود را رها می­کند و درباره آینده و نقشه­های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می­پردازد (شفیع آبادی و ناصری،1365،ص123).

ارنست میلگارد[26]: برای اضطراب سه معنی ذکر می­کند:

  • اضطراب مقدم بر هر چیز یک حالت ترس نگرانی و ناراحتی است، ترس است که گاهی در مقابل امر مبهم به­وجود می­آید و زمانی موضوع معینی ندارد.
  • اضطراب در معنی یک ترس مبهم و محدود نیز استعمال شود و آن ترس از ناامنی است اضطراب در این معنی بیشتر جنبه اجتماعی دارد و از لحاظ منشاء امری است اجتماعی که از کودکی شروع می­شود و در این زمان بچه، والدین خود که از او مراقبت می­کنند متکی است محرومیت از محیط یا غفلت والدین از این لحاظ و فقدان محبت در بچه احساس ناامنی به وجود می­آورد و همین احساس سبب ترس بچه می­شود ترس از ناراحتی اضطراب اساسی را تشکیل می­دهند و این ترس است که سایر افراد در آن وارد می­شوند.
  • اضطراب در مورد سوم: معنی نگرانی از رفتار خودمان یا احساس تقصیر است. ما به­واسطه اعمال منع شده­ای که در گذشته انجام داده­ایم و دیگران متوجه آن­ها نبوده­اند احساس تقصیر می­کنیم (شریعتمداری، 1369،ص129).

سالیوان[27] معتقد است: هر انسان دو هدف دارد: یکی رضایت جسمانی مانند خوردن و دیگری ایمنی که عبارتست از احساس خوشحالی که از ارضای توقعات و انتظارات جامعه به­دست می­آید. کودکان در طی فرآیند اجتماعی شدن خود را در وصفی مشاهده می­کنند که در آن بین نیازهایشان و امنیت اجتماعی شدن خود را در وصفی مشاهده می­کنند که در آن بین نیازهایشان و امنیت اجتماعی تعارض وجود دارد. در جریان اجتماعی شدن کودک، اولیاء نارضایی­ها و بازداری­ها از خود نشان می­دهند که سبب ایجاد احساس اضطراب حاصل از برنیاوردن انتظارات بزرگسالان در کودک می شود. علایم این اضطراب تنش جسمانی و حذف تجربه­هایی اضطراب انگیز از هشیاری است کوشش کودک برای حل و این اضطراب­ها در قالب فعالیت­های مختلف سبب رهایی او از آن نمی شود زیرا کاستن از اضطراب از تنش­های فیزیولوژیک دیگر نمی­کاهد. اگر کودک بتواند، رضایت جسمانی و احساس ایمنی دست یابد.

به احساس تسلط و قدرت نیز خواهد رسید و در نهایت احساس اعتماد به نفس در او تقویت می شود. بنابراین برداشت کودک نسبت به خودش برآیند برداشت دیگران از اوست. همچنین طرز برداشت کودک در مورد خود تعیین­کننده نحوه تلقی او از دیگران است. انی نکته که بیشترین بخش اضطراب در کودک از روابط بین فردی او نشئت می­گیرد، از نظر سالیوان بسیار حائز اهمیت است. در صورتی­که در جریان اجتماعی شدن کودک دچار اضطراب زیاد شود از یادگیری مثبت آگاهی و توانایی برای رشد بینش فردی و اجتماعی او بسیار کاسته می­شود. سالیوان این فرآیند را بی­توجهی انتخابی می­نامد (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

زمانی­که افراد دیگر در رابطه بین فردی سخنی می­گویند و یا احساس را نشان می­دهند که در ما اضطراب ایجاد می­کنند ارزیابی ما از دیگران صورت منفی به خود می­گیرد و در نتیجه افراد نسبت به هم احساس بیگانگی می­کنند. بنابراین در درمان لازم است درمان­گر به این نکته مهم توجه کند که رفتارهای نا­بهنجار بیمار حاصل طرد­شدن او و کوشش بیهوده­ای بوده است که برای به­دست آوردن محبت و توجه دیگران انجام داده است. او می­گوید یکی از منابع تنش، اضطراب است، اضطراب از تهدیدهای واقعی یا خیالی ناشی می­شود شدیدترین شکل تنش که در اضطراب ظاهر می­شود وحشت است.

اضطراب حالتی است که باید از آن اجتناب کرد زیرا با عملکرد کارآمد توالی ارضای نیاز[28] روابط میان فردی ناخوشایند و تفکر آشفته تداخل می­کند. میزان اضطراب به­طور کلی در نتیجه شدت تهدید فرق می کند. اضطراب اغلب در نتیجۀ ناکامی در فرآیند پرستاری از مادر به کودک منتقل می­شود کاهش اضطراب به احساس امنیت می­انجامد (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

2-2-4 تعاریف و نظریه­های افسردگی

افسردگی این اصطلاح بسیار وسیع و تا حدودی مبهم است. برای شخص عادی حالتی مشخص با غمگینی و گرفتگی و بی­حوصلگی و برای پزشک گروه وسیعی از اختلالات خلقی با زیر شاخه­های متعدد را تداعی می­کند. خصوصیات اصلی و مرکزی حالات افسرگی کاهش عمیق میل به فعالیت­های لذت بخش روزمره، مثل معاشرت تفریح ورزش، غذا و روابط جنسی است. این ناتوانی برای کسب لذت حالتی نافذ و پایا دارد به­طور کلی شدت افسردگی بستگی به تعداد علائم و درجه نفوذ آن­ها دارد. در خفیف­ترین شکل، ممکن است فقط معدودی از علائم اساسی وجود داشته باشد. مهمترین علامت افسردگی همین ناتوانی در کسب لذت از چیزهائی است که قبلاً برای شخص لذت بخش بوده است.

غذا برای شخص بی­طعم، فعالیت جنسی بدون لذت، شغل خسته کنند و معاشرت­های پرمعنی پیشین پوچ و بی معنی می­گردد. غمگینی یکی از خصوصیات افسردگی است. معهذا در تمام انواع آن جزئی از علائم بیماری نسبت بیمار ممکن است به­جای غمگینی از گیجی و اضطراب و عدم تمرکز فکری شکایت داشته باشد. احساس درماندگی میل به خود ملامت­گری کاهش اعتماد بنفس از شایع­ترین علائم افسرگی است کندی روانی- حرکتی یا برعکس آن تحرک و آشفتگی ممکن است یکی از تظاهرات افسردگی باشد (یوسف زاده،1390،ص30).

بی خوابی به­خصوص بی­خوابی آخر شب علامت جمعی است. بی­اشتهائی و کاهش وزن نیز از علائم عمده افسرگی شمرده می­شوند. تغییرات شبانه­روزی خلق به صورت شدت یافتن علائم به­هنگام صبح بارز است شکایت­های مبهم از سردرد، کمردرد، یبوست، بدون علت آشکار گاهی با افسردگی رابطه دارد. وجود افکار انتحاری تکرار شونده نیز در میان مهمترین علائم افسردگی بوده مستلزم توجه جبری است (پورافکاری،1373،ص67).

دو مشخصه اساسی افسردگی ناامیدی و غمگینی است فرد رکود وحشتناکی را در خود احساس می­کند نمی­تواند تصمیم بگیرد اغلب افسردگی با غمگینی اشتباه می­شود در حالی­که غمگینی وقتی است که برای فرد موقعیتی به پیش می­آید که موجب غمگینی او شود ولی این حالت روانی با هم شدن بنیه معنوی فرد همراه نیست اما در افسردگی کیفیت خلق در شخص تأثیر عمیق گذاشته و ادراک او را از خودش و محیط اطرافش دگرگون می­کند (بیرجندی،1364،ص70).

میلر[29] می­گوید: افسردگی مانند فقر همیشه با ما است، همه ما معنی غم و افسرگی را می­دانیم چرا که گاه و بیگاه دچار رنج شده­ایم. نومیدی در عشق مرگ والدین و سانحه شکست در شغل و بسیاری از مسائل دیگر باعث اندهگینی مردم شده است که در بیماری افسردگی نیز نقطه شروع با همین موارد است. متخصصان بالینی از دیر­باز به رابطه بین حوادث زندگی و مشکلات آن به ابتلا به بیماری افسردگی پی برده­اند (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

افسردگی بیماری ناامیدی، دامن­گیر قرن اخیر که افراد زیادی از انسان­ها را در زبانه آتش خود می­گذارد افرادی­که نه خود دانستند که بیمارند و نه کسی توانست از غم و درد آن­ها آگاهی یابد.

سالیون[30] معتقد است: که افسردگی یک فرآیند مخرب است که همه انگیزه­های برقراری روابط سازنده با دیگران را قطع کرده و تنها شرایط مخرب را باقی می­گذارد.

افسردگان بی­علاقگی به زندگی را عمومیت می­دهد و از تراشیدن ریش خودداری می­کنند و به آرایشگاه نمی­روند، ناخن­های خود را تمیز نمی­کنند، مسواک نمی­زنند، حمام نمی­گیرند و به سر وضع خود توجهی نمی­کنند و با ادامه این وضع احساس تنفر مردم را نسبت به خود برمی­انگیزند (قراچه داغی، 1366، ص59).

جورج کلی[31]: افسردگی را شکست در ساختمان شخصیتی می­داند که منجر به احساس شکست و گناه و خصومت و پرخاش­گری در شخص می­شود پرفسور آرون- تی بک در کتاب «عشق هرز کافی نیست» می­گوید: بخش عمده­ای از زندگی حرفه­ای من به مطالعه نقش اندیشه در اضطراب و افسردگی و اختلالات ناشی از هراس گذشته است. سال­های متمادی گروه کثیری از زوج­های پریشان را درمان کرده ­ام. دریافتم که آنان نیز مانند سایر بیماران افسرده و مضطرب گرفتار اختلال شناختی هستند، با آن که شدت افسردگی به­حدی نبوده که به روان درمانی به­خصوص نیاز باشد اغلب آن­ها ناخشنود به هیجان آمده و عصبی بودند. آن­ها هم مانند بیماران من بیشتر به اشکالات زندگی توجه داشتند، نقاط قوت و مثبت را یا نمی­دیدند و یا عمداً از دیدن آن می­گریختند (قراچه داغی،1369،ص24).

در چنین وضعی فرد غمگین است، گریه می­کند، از خوردن غذا امتناع می­کند، دچار یأس و بدبینی می شود خود را گناهکار و بی­ارزش تلقی می­کند، غالباً مضطرب است، علاقه­ای به دیگران ندارد و کارهای خود را به کندی انجام می­دهد (شریعتمداری،1369، ص11).

این افراد معمولاً برداشتی محدود، غلط، ناقص گمراه­کننده از محیط خود دارند در نتیجه رفتار آن­ها با واقعیات محیطی متناسب نبوده و به نتیجه مورد نظر منجر نمی­گردد. به نظر فرستر[32] افراد افسرده در مقابل محیط حالت انفعالی یا واکنشی داشته و فقط در مقابل دستورات یا رویدادهای ناخوشایند عکس العمل نشان می­دهند (مهریار،1373، ص115).

عدم موفقیت در تحصیل یا کار، از دست دادن یکی از عزیزان و آگاهی از اینکه بیماری یا پیری توان ما را به تحلیل می­برد، از جمله موقعیت­های هستند که اغلب موجب بروز افسردگی می­شوند افسردگی زمانی نابهنجار تلقی می­شود که یا با واقعه­ای که رخ داده متناسب نباشد و یا فراتر از حدی که برای اکثر مردم نقطه آغاز بهبود است ادامه یابد و از دیگر خصوصیات می­شود به حزن، اندوه شدید و احساس تنهایی و نومیدی شدید اشاره داشت، آن­ها احترام و ارزش به خود را از دست داد و مرتب خود را سرزنش و تحقیر می­کنند و هر روز صبح با حالت بی­قراری و خستگی از خواب برخاسته در کارهای روزانه با کمبود انرژی روبر می­شوند (براهنی و دیگران،1370، ص67).

طول دوره افسردگی، عواملی چند، چون سن بیمار و صفات اخلاقی او بستگی دارد و هرقدر حالت وسواسی و نگرانی در بیمار شدیدتر باشد افسرگی او طولانی­تر خواهد بود و یکی از مشخصات عمومی افسردگی­ها برگشت مکرر آن به مبتلایان می­باشد. بیمار افسرده نگران خود است و هر مقدار که از این نگرانی خوشش نیاید، باز بیش از حد نسبت به خود و اطرافیانش فکر می­کند (امانت،1368، ص22).

تخمین­ها نشان می­دهد که در حدود 3% از مردم در طول حیات خود دچار افسردگی می­شوند و گفته می­شود که در هر مقطعی در زمان تقریباً 15% دچار نوعی افسردگی هستند. افسردگی در زنان 2 تا 4 بار بیشتر از مردان رخ می­دهد (وهابزاده، 1370، ص34).

 

2-2-4-1 افسردگی از دیدگاه روان پویایی:

فروید عقیده داشت که فرد مبتلا به افسردگی یک وجدان یا فراخود تنبیه­کننده قوی دارد. او براساس گناه که وجدان موجب آن می­شود تأکید می­ورزد. پایه اغلب فرضیه­های روان­کاوی مربوط به افسرگی گزارش است که فروید در سال 1915 تحت عنوان عزا و مالیخولیا به رشته نگارش در­آورده است. فروید مشاهده کرده بود که هر چند افسرگی غالباً توسط یک فقدان آشکار می­شود با وجود این میان واکنش­های عزای عادی و واکنش­های مرضی تفاوت وجود دارد. بنابر نظریه فروید، افسردگی واکنشی است نسبت به فقدان که با احساس گناه همراه است این احساس منجر به درون فنکنی موضوع از دست رفته و احساس دشمنی نسبت به خود می­شود اکثر نظام بندی­های روان­پویایی و محور تاریخچه روابط بین فردی و شخصی که او در کودکی بیشترین وابستگی را به وی داشته است (معمولاً مادر) دور می­زند (یوسف زاده،1390،ص10).

2-2-4-2 افسردگی از دیدگاه رفتار­گرایان:

رفتار گرایان[33] طبق سنت، افسردگی را با فقدان تقویت­ها همراه دانسته اند به­نظر آن­ها شخصی که خود را از تقویت­های مثبت چه جسمی و چه اجتماعی محروم می­بیند افسرده می­شود و این امر افت فعالیت را به­دنبال می­آورد که خود منجر