ایجاد می کنند که می تواند خطرناک و حتی کشنده باشد. مواد دیگری همچون کوکائین، ماری جوانا و قرص های روان گردان یا اکستازی نیز در فرد معتاد نوعی خماری آزار دهنده ایجاد می کنند اما این نوع خماری جان فرد معتاد را تهدید نمی کند. شکل و حالت خماری افراد نیز با یکدیگر تفاوت دارد و اگر تصمیم به قطع مصرف مواد یا الکل دارید به شما توصیه می شود که با پزشک مشورت کنید)حبیبی و ریاحی نسب،1390).

مواد مخدر و مغز:
مواد مخدر موادی شیمیایی هستند که پس از مصرف وارد سیستم ارتباطی مغز شده و فرایند عادی ارسال، دریافت و پردازش اطلاعات از سوی سلول های عصبی را مختل می کنند. ساختار شیمیایی برخی از مواد مخدر از جمله ماری جوانا و هروئین شبیه نورون های فرستنده طبیعی مغز است و در نتیجه نورون ها را تحریک می کنند. شباهت ساختار شیمیایی این گونه مواد مخدر به نورون های فرستنده طبیعی سبب می شود تا سلول های گیرنده مغز فریب بخورند و اجازه دهند تا مواد مخدر وارد سلول های عصبی شده و آنها را تحریک کنند. گرچه ساختار شیمیایی این گونه مواد مخدر شبیه ساختار مواد شیمیایی مغز است اما سلول های عصبی مغز را بطور طبیعی تحریک و فعال نمی کنند و سبب می شوند تا پیام های غیر عادی در شبکه عصبی مغز جریان پیدا کنند.
برخی دیگر از مواد مخدر همچون آمفتامین و کوکائین باعث می شوند تا سلول های عصبی مغز به مقدار بسیار زیادی نورون های فرستنده طبیعی ایجاد یا از گردش عادی این مواد شیمیایی در مغز جلوگیری کنند. ایجاد چنین اختلالی سبب می شود تا یک پیام بسیار قوی در مغز ایجاد شود و بتواند کانال های ارتباطی مغز را مختل کند. تفاوت میان طنین پیام طبیعی و پیامی که بر اثر مصرف این گونه مواد مخدر در مغز ایجاد می شوند، شبیه تفاوت میان سخنانی است که کسی در گوش شما زمزمه کند و صدایی که با فریاد کشیدن در برابر میکروفون ایجاد می شود.

احساس سرخوشی و نشئگی:
بیشتر انواع مواد مخدر بطور مستقیم یا غیر مستقیم سیستم احساس لذت در مغز را با سرازیر کردن مقادیر زیادی از دوپامین به مدار، هدف قرار می دهند. دوپامین یک فرستنده عصبی است که در قسمت هایی از مغز که حرکات بدن انسان ، احساسات ، درک و شناخت ، انگیزه و احساس لذت و سرخوشی را تنظیم می کند وجود دارد. تحریک شدن بیش از اندازه این سیستم باعث می شود از رفتارهای عادی خود احساس لذت کنیم. حالت های سرخوشی و نشئگی را که مصرف کنندگان مواد مخدر خواستار آن هستند،در مغز آنها ایجاد می کند و به آنها یاد می دهد تا این عمل یعنی مصرف مواد مخدر را تکرار کنند(دانش و همکاران،1393).

مصرف مدت مواد مخدر و تأثیرآن برمدارهای مغزی:
می دانیم عواملی که سبب می شوند تا تولرانس ایجاد شود همان عوامل به ایجاد تغییرات عمیق در نورون ها و مدارهای مغز منجر می شوند و در بلند مدت سلامت جسمی مغز را به خطر می اندازند. برای مثال، گلاتامیت یکی دیگر از فرستنده های نورون است که مدار احساس لذت و سرخوشی و توان فراگیری را تحت تأثیر قرار می دهد. وقتی که میزان مطلوب گلاتامیت بر اثر مصرف مواد مخدر تغییر می کند مغز تلاش می کند تا خود را با این تغییر هماهنگ سازد و به این ترتیب است که قابلیت شناخت و تشخیص مختل می شود. مصرف طولانی مدت مواد مخدر در عین حال می تواند سازگار شدن با سیستم های عادت یا حافظه غیرارادی را تحریک کند. شرطی شدن از جمله نمونه های یادگیری است که بر اثر آن عوامل و نشانه های محیطی با تجربه مصرف مواد مخدر ارتباط پیدا می کند و باعث می شود تا در صورت قرار گرفتن در معرض این گونه علائم و نشان ها حتی بدون این که مواد مخدر در دسترس قرار داشته باشد وسوسه یا ویار غیر قابل کنترل در وی ایجاد شود. این حالت شرطی از چنان قدرتی برخوردار است که می تواند حتی سال ها پس از قطع مصرف مواد مخدر بازهم در شخص ایجاد شود.
مصرف مواد مخدر چه تغییرات دیگری در مغز ایجاد می کند؟
مصرف طولانی مدت مواد مخدر چگونگی ارتباط ساختار های مهم مغز با یکدیگر برای کنترل و جلوگیری از رفتارهای ناشی از مصرف مواد مخدر را مختل می سازد. همانگونه که مصرف طولانی مدت مواد مخدر سبب می شود تا مقاومت و تولرانس فرد معتاد در برابر مواد مخدر افزایش پیدا کند و به بیان دیگر به مصرف مقدار بیشتری از مواد مخدر نیاز پیدا کند، ممکن است به اعتیاد منجر شود و فرد بی اراده و بی اختیار به سمت مصرف مواد مخدر کشانده شود.

اعتیاد و سلامت انسان: ً
افرادی که به مواد مخدر اعتیاد دارند معمولاً از یک یا چند عارضه ناشی از اعتیاد همچون ناراحتی ها ریوی، قلبی، سکته، سرطان و ناراحتی ها روانی رنج می برند. تصاویر اسکن، رادیو لوژی و آزمایش خون افراد معتاد نشان می دهد که مصرف مواد مخدر همه اندام های آنها را تحت تأثیر قرار داده است. برای مثال ، مصرف دخانیات عاملی برای بروز سرطان دهان ، حنجره ، نای ، خون، ریه، معده، پانکراس
(لوزالمعده)، کلیه، مثانه و دهانه رحم محسوب می شود. علاوه بر این ، برخی از مواد مخدر از جمله موادی که از راه بینی مصرف می شوند به سلول های عصبی آسیب جدی رسانده و ممکن است این گونه سلول ها را در مغز یا سیستم های عصبی جانبی آن نابود کنند(قدرتی،1392).

تأثیر متقابل مواد مخدر و ناهنجاری های روانی:
مصرف مواد مخدر و ناهنجاری های روانی در بیشتر مواقع یکدیگر را همراهی می کنند. در برخی از موارد مصرف مواد مخدر ممکن است ناراحتی روانی را به ویژه در کسانی که از آسیب پذیری خاصی رنج می‌برند تشدید کند .
بزهکاری:
دیدگاهها
رویکرد واقع گرایی انتقادی:
این رویکرد مدعی است که سنجش جرم را می توان هم از ویژگی های یک «فرآیند اجتماعی» برخوردار داشت و هم از خصایص یک واقعیت ریشه دار. ازمنظر این دیدگاه وظیفه ی سنجش عبارت است از: پرده برداشتن از فرآیندهایی که از طریق آن، جرایم ارتکابی بر ضد آسیب پذیرترین و ضعیف ترین بخش های جامعه نادیده گرفته شده و یا اینکه در چهره ای دور از واقع نشان داده می شود. بدین ترتیب در این رویکرد تأکید عمده بر مسئله‌ی بزه دیدگی است. تأکیدی که خود را در دو محور زیر نمایان می سازد:
– نخست ، نشان دادن این نکته با تأکید بر آزمون های تجربی که چگونه برخی از گروه ها، آسیب پذیری خاصی در برابر جرم و ترس از جرم دارند.
– دوم ، نقد مفهومی مؤسسات کنترل جرم به سبب اقدام نکردن در جهت حمایت از گروه ها.
حاصل آنکه در قلمرو و جرم شناسی، مناظره هایی در این باب وجود دارد که: چه چیز را باید سنجید و این سنجش را چگونه باید انجام داد؟ این مناظره ها نیز در نهایت بازتاب مرزبندی های اصولی است که در این رشته و دقیقاً درباره ی خود تعریف جرم وجود دارد. (داگلاس و هینز، 1383: 56).

دیدگاه اثبات گرایان:
رویکرد اثبات گرایی بر ایده ی فهم علم تجربی از جرم و بزهکاری تکیه دارد. در این رویکرد، همچنین فرض برآن است که بین «بهنجار» و «کجرو»، تمایزی خاص وجود دارد. وانگهی رویکرد یاد شده می کوشد تا با مطالعه ی عواملی خاص بپردازد که موجب شکل گیری رفتارهای کجروانه یا مجرمانه است. یکی از مشخصه‌های رویکرد اثبات گرایی، اندیشه تعیین یافته بودن رفتار است. این مضمون، بدان معناست که در نگاه اثبات گرایان، اعمال و رفتار افراد را اساساً عوامل و نیروهای خارج از کنترل مستقیم آنان شکل می دهد. بر همین اساس رفتار، بازتاب انواعی از اثرگذاری های خاص بر فرد به حساب می آید؛ خواه این اثرگذاری های ماهیتی زیستی داشته باشد و خواه ماهیتی روانی و اجتماعی .این رویکرد همچنین بر آن است که مجرمان با یکدیگر متفاوتند. حاصل آنکه نگرش اثبات گرایی به جای اینکه افراد را از بعد توانمندی های یکسان یا حقوقی مساوی آنان بنگرد، به عنصر تفاوت تأکید می کند. عنصری که خود آن را بازتاب اوضاع و احوال متفاوتی می شمرد که هر شخص را تحت تأثیر دارد(همان منبع 108).

نظریه های یادگیری اجتماعی:
مجموع صاحب نظرانی که موضوع یادگیری اجتماعی را مطرح ساخته اند بر این باورند که کج رفتاری و هم نوایی طی فرایندهای مشابه یاد گرفته می شوند و کج رفتاری نتیجه یادگیری هنجارها و ارزش های انحرافی بویژه در چهار چوب خرده فرهنگ ها و گروه های همسالان است.
بنابراین نکته اصلی در این نظریه ها این است که افراد کج رفتاری را در طول تعامل خود و طی فرآیندهای خاصی که توضیح داده خواهد شد، یاد می گیرند( صدیق سروستانی ، 1387: 480- 47) .

ساترلند و پیوند افتراقی:
نظریه پیوند افتراقی اودین سادرلند مشهورترین نظریه از مجموع نظریه های جامعه پذیری یا یادگیری در مباحث کج رفتاری اجتماعی است. نکته ی اصلی نظریه ی ساترلند این است که افراد به این علت کج رفتار می شوند که تعداد ارتباط های انحرافی آنان بیش از ارتباط های غیر انحرافیشان است. این تفاوت تعامل افراد با کسانی که ایده های کج رفتارانه دارند نسبت به افرادی که از ایده های هم نوایانه برخوردارند(یعنی ارتباط بیشتر آنان با کج رفتاران یا ایده های کج رفتاری) علت اصلی کج رفتاری آنهاست (همان منبع: 49-48).
خلاصه ای از رویکرد ساترلند به مسئله ی کج رفتاری را به دلیل اهمیت فراوان آن نقل می کنیم:
1- کج رفتاری یادگرفتنی است نه ارثی و نه محصول بهره هوشی پایین یا آسیب مغزی و امثال آن .
2- کج رفتاری در تعامل با دیگران آموخته می شود.
3- بخش اصلی یادگیری کج رفتاری در حلقه ی درون گروه روی می دهد و رسانه های جمعی و مطبوعات نقش دوم را ایفا می کنند.
4- یادگیری کج رفتاری شامل آموختن فنون خلاف کاری رسمیت و سوی خاصی از انگیزه ها، کشش ها و گرایش هاست.
5- به سمت و سوی خاصی ،انگیزه ها و کشش ها از تعریف های مخالف و موافق هنجارها، یاد گرفته می‌شود.
6- فرد به دلیل بیشتر بودن تعریف های موافق تخلف، به نسبت تعریف های موافق با هم نوایی یا هنجارها، کج رفتار می شود.
(این نکته کلیدی ساترلند است).
7- پیوندهای افتراقی ممکن است از نظر فراوانی دوام، رجحان و شدت متفاوت باشند.
8- فرآیند یادگیری کج رفتاری از طریق تعامل، یا کج رفتاران و هم نوایان ، ساز و کارهای مشابهی با هر نوع یادگیری دارد.
9- کج رفتاری را که فرد تجلی نیازها و ارزش های کلی است نمی توان با همین نیازها و ارزش های کلی تبیین کرد(ساترلند و کرسی ، 1998).

نظریه انتقال فرهنگی کج روی ساترلند:
ساترلند درباره ی چگونگی فرهنگ کج روی معتقد است که رفتار انحرافی مانند سایر رفتارهای اجتماعی از طریق معاشرت با دیگران یعنی منحرفان آموخته می شود. بر اساس این دیدگاه، رفتار انحرافی نه منشا ارثی دارد ونه روان شناختی؛ بلکه شخص کاملاً آن را از دیگران فرا می گیرد. همان گونه که همنوایان از طریق همین ارتباط با افراد سازگار، هنجارها و ارزش های فرهنگی آن گروه و جامعه را پذیرفته اند، خود را با آن انطباق می دهند. بنابراین نه تنها دوست و گروه های مرجع بر همنوا نشدن یا هنجار شکستن افراد تأثیر می گذارند؛ بلکه حتی در نوع رفتارهای انحرافی و جرایم ارتکابی افراد نیز نقش تعیین کننده ای دارند. این دیدگاه توجه دارد که فرد منحرف تنها با هنجار شکنان و فرد همنوا تنها با افراد سازگار ارتباط ندارد؛ بلکه هر انسانی با دو دست این افراد سروکار دارد. اما این که کدام یک از این دو گروه فرهنگ خود را بر ما منتقل می کنند و تأثیر می گذارند به عوامل دیگری نیز بستگی دارد که این عوامل عبارتند از :
1- شدت تماس با دیگران: احتمال انحراف فرد در اثر تماس با دوستان یا اعضای خانواده منحرف خود به مراتب بیشتر است ازاثر تماس با آشنایان یا همکاران منحرف خود.
2- سن زمان تماس: تأثیر پذیری فرد از دیگران در کودکی و جوانی بیشتر از زمان های بعدی است.
3- نسبت تماس با منحرفان در مقایسه با همنوایان : هر چه ارتباط و معاشرت با کج رفتاران نسبت به همنوایان بیشتر باشد به همان میزان احتمال انحراف بیشتر خواهد بود.

نظریه های کنترل اجتماعی:
نظریه کنترل نیز در تحلیل و تبیین کج رفتاری های اجتماعی از نظریه های با نفوذ در حوزه ی جامعه شناسی انحرافات اجتماعی و جرم بوده است. این نظریه علت اصلی کج رفتاری را نبود کنترل اجتماعی می داند. فرض اصلی این است که همچنان که فروید گفته است؛ افراد به طور طبیعی تمایل به کج رفتاری دارند و اگر تحت کنترل قرار نگیرند چنین می کنند. (رکلس، 1973: 57-55). و کج رفتاری اشخاص بیشتر از آن که ناشی از نیروهای محرک به سوی ناهنجاری باشند، محصول عدم ممانعت است( نای ، 1985: 9-3).
این درست نقطه ی مقابل فرض نظریه های یادگیری و فشار رفتار است که کج رفتاری را ناشی از شرایط اجتماعی خاص (شکاف اهداف و ابزار مقبول اجتماعی و تجربه یادگیری از دیگران) می دانند. نظریه های یادگیری رفتار مستقیماً می پرسند که علت کج رفتاری چیست؟ اما نظریه کنترل مستقیماً می پرسد که علت هم نوایی چیست؟ زیرا آنچه که موجب کج رفتاری است فقدان همان چیزی است که موجب هم نوایی می شود.
نظریه کنترل اجتماعی براین پیش فرض استوار است که برای کاهش تمایل به رفتار بزهکارانه و مجرمانه باید افراد کنترل شوند. این نظریه همچنین رفتار انحرافی را عمومی و جهان شمول دانسته آن را نتیجه کارکرد ضعیف ساز و کارهای کنترل اجتماعی و کنترل های شخصی و درونی می داند؛ بنابراین بزهکاری و جرم از یک سو، محصول عوامل فردی کنترل نظیر خود پنداره های منفی، ناکامی، روان پریشی و اعتماد به نفس پایین است،