این زمینه مشخص کرده است که کیفیت و ثبات ازدواج ممکن است تحت تأثیر طیفی از متغیرهایی قرار گیرد که در طول ازدواج زیاد تغییر نمی کند.بعنوان نمونه، یک ویژگی پایداری که ازدواج را تحت تأثیر قرار می دهد شامل سبک صمیمیت همسران در روابط بزرگسالی است.با این فرض که تجربیات اولیه افراد در روابط نزدیک، ماهیت و چگونگی روابط بعدی آنها در بزرگسالی را تشکیل می دهد.متغیرهای دیگر در این مورد عبارتند از:تجربات آموزشی، موفقیت ها، تعاملات با همکلاسیها، سابقه زناشویی، نمو جنسی، سابقه پزشکی، تجربیات خانواده اصلی یعنی جدایی و طلاق والدین، تعارض خانواده، روابط همشیرها تنگناهای مالی و نیز نوروتیک بودن که به معنای گزارش کردن تنش، ناراحتی و نارضایتی در طول زمان صرف نظر از شرایط، حتی بدون وجود یک منبع آشکار تنش زا است (برادبوری، 1995).
بر اساس این مدل می توان گفت فرآیندهای تطابقی احتمالا بیشترین تأثیر مستقیم را بر کیفیت زناشویی دارند، به نوبه خود باعث ثبات یا عدم ثبات ازدواج می شوند. این فرایندها، بعنوان متغیری که در کیفیت زناشویی نقش اصلی دارد، ممکن است عملکرد رخدادهای تنش زایی باشد که زوجین با آن روبرو می شوند.در واقع با فرض مساوی بودن همه شرایط، کیفیت تطابق برای تنش های شدید ضعیف تر عمل می کند و اثر کمتری دارد و حوادث تنش را احتمالا تشدید می شوند، آنچه در اینجا چالش برانگیز است، چگونگی سازگاری زوجین است، چون توانایی افراد با پیشینه ها و شخصیت های مختلف برای کنار آمدن با اختلاف عقاید و مشکلات زناشویی یا انتقالی با هم متفاوت است ( همان). بطور کلی ازدواج به سطح بالایی از تطابق یا مدارا نیاز دارد.زوجین باید علیرغم هر گونه انتظاراتی که از گذشته با خود حمل کرده اند با تفاوت های فردی یکدیگر خوگرفته و محدودیت های یکدیگر رابپذیرند.افرادی که در خانواده اصلی شان مورد آسیب یا بد رفتاری قرار گرفته اند، در زندگی زناشویی خود به الگوهای مخرب رفتاری روی می آورند.چناچه میزان تطابق زوجین به حد کافی نباشد، هیچ یک از زوجین در بیان احساسات خود احساس امنیت نکرده و اعتمادی در بین نخواهد ماند(فورمن ، 2002).
2-13-4- طرح سه محوری تسنگ و مک درموت
طرح سه محوری تسنگ ومک درموت، یک طبقه بندی سه محوری از خانواده های مشکل دار ارائه داده است.محور این طرح تعیین سه طبقه از مشکلات بود:مشکلات رشدی خانواده، مشکلات نظام خانواده، مشکلات گروه خانواده(بارکر،ترجمه دهقانی،1385).
مشکلات رشدی خانواده مسائلی از قبیل اشکال در تحقق رابطه زناشویی رضایت آمیز، اشکال در فرزندآوری و فرزندپروری، مشکلات تفرد و جدایی و اشکال در گردهمایی خانواده و نیز مشکلات مربوط به خانواده گسیخته، خانواده والد، خانواده باز ساخته و بی ثبات مزمن را در بر می گیرد. مشکلات نظام خانواده، اشکلاتی در مورد نظام های فرعی زن و شوهری، والد-کودک و فرزندان را شامل می شود. مشکلات گروه خانواده اختلالات کنشی-ساختاری و مشکلات سازگاری اجتماعی را در برمی گیرد(همان).
2-13-5- مدل السون:
در مدل چند مختصاتی السون و همکانش، ابعاد همبستگی و انطباق پذیری مشخص شده اند.بعد انطباق پذیری از پایین به بالا در مقوله هایی بصورت الف)خشک، ب)با ساختار، ج)انعطاف پذیر، د)هرج و مرج گونه مشخص می شوند.مقوله های با ساختار و انعطاف پذیر دو سطح ملایم عملکرد هستند.بعد همبستگی در چهار سطح الف)گسسته، ب)جدا شده، ج (متصل د) بهم تنیده مشخص می شوند.فرض بر آن است که سطوح بالای بهم تنیدگی یا سطوح پایین همبستگی در شکل گسستگی ممکن است برای خانواده هایی که آشکارا در هر دو بعد، همبستگی و انطباق پذیری خیلی بالا یا خیلی پایین دارند ناکارساز به نظر می رسند(گلادنیگ ، ترجمه بهاری،1382).
2-13-6- مدل بیورز :
مدل بیورز دارای دو محور است:یکی مربوط به کیفیت سبک تعامل خانواده که تحت عنوان گرایشی به مرکز، آمیخته و گریز از مرکز طبقه بندی می شود و دیگری پیوستار گرمسیری(انعطاف و انطباق )نامیده می شود که ساختار، اطلاعات موجود و انعطاف پذیری انطباقی نظام خانواده را در بر می گیرد و مربوط به میزان کارآیی خانواده است.و بر همین اساس خانواده ها به پنج دسته تقسیم می شوند:خانواده های با عملکرد شدیدا مختل، خانواده های مرزی، خانواده های متوسط، خانواده های باکفایت یا مناسب و خانواده های باعملکرد بهینه می باشد(بارکر،ترجمه دهقانی،1385). از طرف دیگر کرانه ها در سبک نامرکزگرا یا مرکزگرا تعامل خانوده بعنوان سبک زندگی احتمال دارد که موجب عملکرد خانوادگی ضعیف شوند. خانواده های دارای سبک مرکزگرا اعضایی دارند که رضایت از رابطه شان را بصورت آمدن به درون خانواده می بیند.آنها تمایل دارند بچه هایی را پرورش دهند که خانواده از آنها سفت و سخت مراقبت می کند بطوری که مستعد رفتار ضد اجتماعی، غیر مسئولانه و خودمحورانه هستند و انواع خاص نشانه های مرضی را در نوجوانی نشان می دهند.مشخصه خانواده های دارای سبک گریز از مرکز، تمایل به بیرون راندن اعضا و دیدن رضایت از رابطه شان بصورت بیرون آمدن از خانواده می باشد.احتمال دارد آنها بچه هایی را تربیت کنند که از نظر اجتماعی منزوی، درهم ریخته یا کناره گیر باشند(همان).

2-14-کار کرد مطلوب خانواده
چنانچه روابط زناشویی رابطه ای سست باشد پایه های لازم برای موفقیت آمیز بودن و مطلوب بودن عملکرد خانواده لرزان و یا حداقل ضعیف خواهد بود برای زوجی که خودشان با هم سازگار نیستند مشکل است که والدین خوبی باشند. سوال اساسی این است که آیا شرکای ازدواج از روابط میان خود احساس رضایت می کنند؟ در واقع آن ها باید یکدیگر را سیراب ، تصدیق و حمایت نمایند. رابطه زناشویی باید بر اساس اطمینان و احترام متقابل باشد که در این امر عوامل عاشقانه و صمیمت نیز دخالت دارند. علاوه بر این هر یک از زوجین نیازمند همسر با کفایت و آگاهی هستند که بتواند به موقع به حل تعارضات موجود بپردازد( تبریزی،1389).
نظام تربیتی در برگیرنده تمام شیوه هایی است که والدین با کمک یکدیگر و برای تربیت و نگهداری بچه ها در پیش می گیرند بنابراین می بایست نسبت به اصول مورد استناد خود متفق باشند، و جهت توجه شان نیز معطوف به احتیاجات بچه ها و تامین رشد و سلامتی آن ها باشد در مجموع تعاملات یا شبکه روابط بین والدین و کودک و نیز روابط بین خود کودکان به طور گسترده ای چگونگی جریان رشد کودک را تامین می کند( موسوی،1391).
به طور کلی کارکرد مطلوب خانواده مفهوم مفیدی است که نه تنها در مورد مشکلات احتمالی به وجود آمده در خانواده بلکه در تعیین این که آیا نیازهای زوجین و فرزندان آنها، آنچنان که می بایست برطرف می شوند یا نه نیز مد نظر قرار می گیرد هر خانواده باید هم نیازهای عاطفی و هم روان شناختی اعضای خود را برآورده سازد، و کودکان را برای زندگی مستقل در دنیایی که بعدها در آن قرار خواهند گرفت آماده سازد و در موقع مناسب آنها را روانه جامعه کند ( همان).

هوش هیجانی
2-15-تعریف هوش هیجانی
تاکنون محققان تعریف‌های متنوع و مختلفی از هوش هیجانی ارائه کرده‌اند که به برخی از آنها به طور اختصار اشاره می‌شود:هوش عاطفی، هوش احساسی یا هوش هیجانی (که ضریب آن با EQ نشان داده می شود) شامل شناخت و کنترل عواطف و هیجان‌های خود است. به عبارت دیگر، شخصی که EQ بالایی دارد سه مؤلفه هیجان‌ها را به طور موفقیت آمیزی با یکدیگر تلفیق می‌کند (مؤلفه شناختی، مؤلفه فیزیولوژیکی و مؤلفه رفتاری) ( گلمن ، ترجمه پارسا،1393).
– هوش هیجانی توانایی کنترل هیجان‌های خود و دیگران، تشخیص و تمایز بین هیجان‌های مختلف و نام‌گذاری مناسب آنها، و همچنین استفاده از اطلاعات هیجانی در جهت هدایت اندیشه و رفتار است (گیتونی ،ترجمه به کیش،1389).
– هوش هیجانی شکل دیگری از با‌هوش بودن است. هوش هیجانی آگاهی از احساس و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیم‌های مناسب در زندگی و همچنین توانایی تحمل کردن ضربه‌های روحی و مهار آشفتگی‌های روحی است( برادبری، ترجمه گنجی،1390).
– توانایی درک درست محیط پیرامون، خودانگیزی، شناخت و کنترل احساسات خویش؛ به‌طوری که این فرایند بتواند جریان تفکر و ارتباطات را تسهیل کند ؛
– هوش هیجانی به منزله زیر مجموعه‌ای از هوش اجتماعی تعریف شده است؛ یعنی کنار آمدن با مردم، مهار هیجان‌ها در روابط با انسان‌ها و توانایی ترغیب یا راهنمایی دیگران؛
– توانایی درک و فهم عواطف، به منظور ارزیابی افکار، خلق‌وخو و تنظیم آنها به گونه‌ای که موجب تعالی و رشد شناختی ـ عاطفی گردد؛
– توجه به هیجان‌ها و کاربرد مناسب آنها در روابط انسانی، درک احوال خود و دیگران، خویشتن‌داری و تسلط بر خواسته‌های آنی، همدلی با دیگران و استفاده مثبت از هیجان‌ها و شناخت آنها؛
– قابلیت پرادزش صحیح اطلاعات هیجانی و کارآمدی در دریافت، جذب، فهمیدن و سر و سامان دادن به هیجانات؛

2-16- تاریخچه هوش هیجان
ارسطو میگوید:”عصبانی شدن آسان است – همه می توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخصِ مناسب، به میزان مناسب، در زمان مناسب، به دلیل مناسب و به روش مناسب – آسان نیست!”
هوش هیجانی یکی از مفاهیم ترکیبی است که از دیرباز مورد توجه محققان علوم روان‌شناختی بوده است. تعریف‌ها و توضیح‌های دانشمندانی چون گیلفورد ،گاردنر ،ثرندایک ،به تعریف امروزی هوش هیجانی نزدیک‌تر است، ولی هوش هیجانی همانند تمام مفاهیم مطرح در علوم، به سمت تخصصی شدن و تکامل پیش رفته است. شاید امروزه بتوان تعریف جامعی را که از ترکیب هوش هیجانی به‌دست می‌آید، ارائه داد؛ در حالی‌که این تعریف را نمی‌توان در دو واژه به‌صورت مستقل پیدا کرد. طی سال‌های متمادی، بهره هوشی یا هوشبر(IQ) معیاری برای سنجش هوش فردی به شمار می‌آمد و آزمون بهره هوشی تنها شاخصی بود که نشان‌دهنده توانایی یادگیری و میزان موفقیت شخصی محسوب می‌شد. پژوهش‌ها نشان می‌دهد موفقیت‌های زندگی حرفه‌ای، 20 درصد به بهره هوشی(IQ) و80 درصد به هوش هیجانی(EQ) بستگی دارد ( گلمن، ترجمه پارسا،1393).
بنابر گفته ای ثرندایک، هوشیاری اجتماعی یا توانایی درک دیگران و رفتار معقولانه در روابط انسانی به منزله‌ی بعنوان ابعاد هوش عاطفی، خود یکی از جنبه‌های بهره هوشی افراد محسوب می‌شود. در حالی که دیگر روان‌شناسان آن دوره، در مورد هوشیاری اجتماعی نگاه بدبینانه‌ای داشتند و آن‌ را نوعی مهارت برای فریب دادن دیگران و آلت دست قرار دادن آنها تلقی کردند( همان).
وکسلر در سال 1940، به عناصر شناختی به خوبی عناصر عقلانی اشاره کرد و منظور او از آنها جنبه‌های عاطفی، شخصی و عوامل اجتماعی بود. در سال 1943 وکسلر به این نکته اشاره کرد که توانایی‌های غیرعقلانی برای پیش‌بینی میزان توانایی فرد در کامیاب شدن، در زندگی او نقش اساسی دارد( همان).
گاردنر در سال 1983، هوش را شامل ابعاد گوناگون زبانی، موسیقیایی، منطقی، ریاضی، جسمی، میان فردی و درون فردی دانست. او وجوه شناختی مختلفی را با عناصری از هوش غیرشناختی یا به گفته خودش«شخصی» ترکیب کرده است. بعد غیرشناختی مورد نظر گاردنر، دو مؤلفه کلی دارد که وی آن‌ها را با عناوین «استعدادهای درون روانی» و «مهارت‌های میان‌فردی» معرفی می‌کند؛ به نظر گاردنر، هوش هیجانی نیز دارای دو مؤلفه است:
الف) هوش درون‌فردی: نشان دهنده آگاهی فرد از احساسات و هیجانات خویش، ابراز باورها و احساسات شخصی واحترام به خویش و تشخیص استعداد‌های ذاتی، استقلال عمل در انجام کارهای مورد نظر، و در مجموع میزان کنترل شخص بر هیجان‌ها و احساسات خود است.
ب) هوش میان‌فردی: به توانایی درک و فهم دیگران اشاره دارد به دنبال آن است که بداند چه چیزهایی انسان‌ها را بر می‌انگیزاند و چگونه می‌توان با آنها همکاری داشت. به نظر گاردنر، احتمالاً فروشندگان، سیاست‌مداران، معلمان، متخصصان بالینی و رهبران مذهبی موفق، هوش میان‌فردی بالایی دارند( برادبری، ترجمه گنجی، 1390).
در سال 1980، رون بارـ آن اولین بار مخفف بهره هیجانی یا EQ را برای این دسته از توانایی‌ها به کار برد و اولین آزمون را در این مورد ساخت)فتحی آشتیانی،1392). بار ـ آن، هوش هیجانی را عامل مهمی در شکوفایی توانایی‌های افراد برای کسب موفقیت در زندگی تلقی می‌کند و آن را با سلامت عاطفی و در مجموع، سلامت روانی مرتبط می‌داند. به عقیده بار ـ آن، هوش شناختی تنها شاخص عمده برای پیش‌بینی موفقیت افراد نیست؛ زیرا بسیاری از افراد هوش شناختی بالایی دارند، ولی در زندگی موفق نیستند. رون بار- آن، با طرح الگوی چندعاملی برای هوش هیحانی، آن را مجموعه‌ای از استعداد‌ها و توانایی‌هایی می‌داند که افراد را در جهت سازگاری مؤثر با محیط و کسب موفقیت در زندگی آماده می‌کند؛ این توانایی‌ها در طول زمان تغییر و رشد می یابد با روش‌های آموزشی قابل اصلاح و بهبود است ( سبحانی نژاد،1387).
دانیل گلمن معتقد است، هوش عاطفی بالا تبیین می‌کند که چرا افرادی با ضریب هوشی (IQ) متوسط موفق تر از کسانی هستند که نمره‌های IQ بسیار بالا تری دارند. ضریب هوشی(IQ) نمی‌تواند بخوبی از عهده توضیح سرنوشت متفاوت افرادی بر آید که فرصت ها، شرایط تحصیلی و چشم اندازهای مشابهی دارند.وقتی نود و پنج دانشجوی دانشگاه هاروارد در دهه ۱۹۴۰ را – یعنی دورانی که دانشجویان دانشگاه های شرق آمریکا را اقرادی با هوشبهرهای متنوع تر از