خطر، جستجوی غذا، رابطه جنسی، جفت یابی، مراقبت از فرزندان، پیوندهای عاطفی و اجتماعی – به نظر می رسد که هر یک از آنها توسط شبکه مغزی منحصر به فردی، واسطه مندی می شوند. مطالعات انجام شده بر روی بیولوژی مغز به نواحی خاصی اشاره می کنند که توسط طرحواره های مبتنی بر حوادث آسیب زای دوران کودکی، مانند رهاشدگی یا بدرفتاری، برانگیخته می شوند. لدو (1966) در جمع بندی خود از پژوهش های انجام شده درباره بیولوژی حوادث آسیب زا می نویسد:
در حین بروز یک حادثه ی آسیب زا، خاطرات هشیار توسط سیستمی ذخیره می شوند که با هیپوکامپ و نواحی قشر مغز مرتبط است و خاطرات ناهشیار، توسط سازوکارهای شرطی شدن ترس شکل می گیرند که این سازوکارها از طریق سیستم آمیگدال عمل می کنند. این دو سیستم به طور موازی فعال می شوند و درباره تجربه آسیب زا، اطلاعات متفاوتی ذخیره می کنند. هر یک از این دو سیستم می توانند به محض رو به رو شدن با محرک هایی که در طول حادثه آسیب زا وجود داشته است، خاطرات خود را بازیابی کنند. نتایج بازیابی سیستم آمیگدال، به صورت آمادگی پاسخ های بدنی در مقابل خطر ظاهر می شوند و سیستم هیپوکامپ نیز خاطرات را به صورت هشیارانه به یاد می آورد (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
بنابراین، طبق نظر لدو، بین سازوکارهای مغزی سهیم در ثبت، ذخیره و بازیابی خاطرات هیجانی یک حادثه آسیب زا و سازوکارهای مرتبط با پردازش شناخت واره ها و خاطرات هشیار همان حادثه، تفاوت وجود دارد. آمیگدال، خاطرات هیجانی را ذخیره می کند، در حالی که هیپوکامپ و قشر عالی مغز، خاطرات شناختی را نگهداری می کنند. پاسخ های هیجانی می توانند بدون فعال شدن سیستم های پردازش عالی مغز که درگیر تفکر، استدلال و هشیاری هستند، اتفاق بیفتد (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).

حوزه های طرحواره های ناسازگار اولیه
یانگ (1990) بر اساس پنج نیاز هیجانی ارضاء نشده، هجده طرحواره را شناسایی کرد که به حوزه های طرحواره های ناسازگار اولیه معروفند.
حوزه اول: بریدگی و طرد
افرادی که طرحواره هایشان در این حوزه قرار دارد، نمی توانند دلبستگی های ایمن و رضایت بخشی با دیگران برقرار کنند. چنین افرادی معتقدند که نیاز آنها به ثبات، امنیت، محبت، عشق و تعلق خاطر برآورده نخواهد شد. خانواده های اصلی آنها معمولاً بی ثبات (رها شدگی/بی ثباتی)، بدرفتار (بی اعتمادی/بدرفتاری)، سرد و بی عاطفه (محرومیت هیجانی)، طرد کننده (نقص/شرم) یا منزوی (انزوای اجتماعی/ بیگانگی) هستند. افرادی که طرحواره هایشان در حوزه بریدگی و طرد قرار دارد، مخصوصاً از چهار طرحواره اول بیشترین آسیب را می بینند. بسیاری از آنها دوران کودکی تکان دهنده ای داشته اند و در بزرگسالی تمایل دارند به گونه ای نسنجیده و شتاب زده از یک رابطه خود – آسیب رسان به رابطه ای دیگر پناه ببرند یا از برقراری روابط بین فردی نزدیک اجتناب کنند طرحواره های این حوزه شامل: رها شدگی / بی ثباتی، بی اعتمادی / بدرفتاری، محرومیت هیجانی، نقص / شرم، انزوای اجتماعی / بیگانگی می شود (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
افرادی که طرحواره رهاشدگی/بی ثباتی دارند، معتقدند که روابطشان با افراد مهم زندگی ثباتی ندارد، افرادی که این طرحواره را دارند، احساس می کنند افراد مهم زندگیشان در کنار آنها نمی مانند، زیرا از نظر هیجانی غیر قابل پیش بینی اند، فقط چند صباحی به طور موقت در کنار آنها حضور دارند و می میرند یا فرد را به حال خود رها می کنند. افرادی که طرحواره بی اعتمادی/بدرفتاری دارند، بر این باورند که دیگران با کوچکترین فرصت از آنها سوء استفاده می کنند. به عنوان مثال به آنها آسیب می زنند، تحقیرشان می کنند، دروغ می گویند، بدرفتاری می کنند، فریب می دهند یا آنها را دست می اندازند. افرادی که طرحواره محرومیت هیجانی دارند، انتظار ندارند تمایل آنها برای برقراری رابطه هیجانی با دیگران به طور کافی ارضاء شود. تا به حال سه نوع محرومیت هیجانی شناسایی شده است:
1- محرومیت از محبت (فقدان عاطفه یا توجه)
2- محرومیت از همدلی (به حرف دل فرد گوش ندادن و درک نشدن)
3- محرومیت از حمایت (راهنمایی نشدن از سوی دیگران).
افرادی که طرحواره نقص/شرم دارند، احساس می کنند افرادی ناقص، بد، حقیر یا بی ارزش اند و اگر خود را در معرض نگاه دیگران قرار دهند، بدون شک طرد می شوند. این طرحواره ها معمولاً با احساس شرم نسبت به نقایص ادراک شده همراه است. این نقص ها ممکن است شخصی (مثل خودخواهی، تکانه های پرخاشگرانه، تمایلات جنسی غیرقابل قبول) یا عمومی (مثل ظاهر غیرجذاب، نابرازندگی اجتماعی) باشند. افرادی که طرحواره انزوای اجتماعی/بیگانگی دارند، احساس می کنند با دیگران متفاوتند و وصله ی ناجور اجتماع هستند. در واقع این طرحواره، حس متفاوت بودن فرد یا عدم تناسب با اجتماع را در بر می گیرد. معمولاً افراد مبتلا به این طرحواره، به هیچ گروه یا جامعه ای، احساس تعلّق خاطر نمی کنند(یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
حوزه دوم: خودگردانی و عملکرد مختل
خودگردانی یعنی توانایی فرد برای جداشدن از خانواده و عملکرد مستقل. این توانایی در مقایسه با افراد هم سن و سال سنجیده می شود. بیمارانی که طرحواره هایشان در این حوزه قرار دارد، از خودشان و محیط اطرافشان، انتظاراتی دارند که در توانایی آنها برای تفکیک خود ازنماد والدین و دستیابی به عملکرد مستقلاّنه مانع ایجاد می کنند. والدین این افراد برای آنها هر کاری انجام می دهند و به شدّت از آنها حمایت می کردند و گاهی بر عکس، به ندرت از آنها مراقبت یا نگهداری می نمودند (که مورد اخیر بسیار نادر است). افراط و تفریط در حمایت از کودک منجر به بروز مشکلاتی در حوزه خودگردانی می شود. والدین این گروه، اغلب به اعتماد به نفس کودک خود لطمه می زنند و در تقویت عملکرد ماهرانه او در خارج از خانه موفق نیستند. در نتیجه، این افراد نمی توانند هویت مستقلی در مورد خودشان به دست آورند و نمی توانند زندگی شان را بدون دریافت کمک های بی شائبه دیگران اداره کنند. آنها نمی توانند برای خودشان، اهداف مشخصی در نظر بگیرند و در مهارت های مورد نیاز تبحر پیدا کنند، لذا از نظر کارآیی و کفایت در دوران بزرگسالی، مثل یک کودک کم سن و سال عمل می کنند. طرحواره های این حوزه عبارتند از: وابستگی/بی کفایتی، آسیب پذیری نسبت به ضرر یا بیماری، خود تحول نیافته/گرفتار، شکست. (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
افرادی که طرحواره وابستگی/بی کفایتی دارند، احساس می کنند بدون کمک جدی دیگران نمی توانند از عهده مسئولیت های روزمره مثل کسب درآمد، حل مشکلات، خوب قضاوت کردن، به عهده گرفتن وظایف جدید وتصمیم گیری درست را ندارند. این طرحواره اغلب خودش را به شکل منفعل بودن و درماندگی افراطی نشان می دهد. افرادی که طرحواره آسیب پذیری نسبت به ضرر یا بیماری دارند، شدیداً می ترسند مبادا هر لحظه دچار یک فاجعه مثل، پزشکی (حملات قلبی یا ایدز)، هیجانی (دیوانه شدن و از دست دادن کنترل) محیطی (وقوع تصادف و …) شوند و نتوانند با آن مقابله کنند. بیمارانی که خود تحول نیافته/گرفتار دارند، اغلب در خصوص ارتباطشان با یکی یا چند نفر از افراد مهم زندگیشان (اغلب والدین)، بیش از حد اشتغال ذهنی دارند و به همین دلیل، فردیت و رشد اجتماعی افراد به آنها وابسته است. این افراد، سخت معتقدند که حداقل یکی از افراد این رابطه، نمی تواند بدون دیگری به زندگی ادامه دهد، این طرحواره ممکن است احساساتی مثل غرق در شخصیت طرف مقابل شدن، فقدان هویت و بی هدف بودن زندگی را در بر بگیرد. افرادی که طرحواره شکست دارند، معتقدند بدون شک در دستیابی به حد معمول پیشرفت (زمینه هایی مثل تحصیل، ورزش و شغل) شکست خواهند خورد و در مقایسه با هم سن و سال هایشان خیلی بی کفایتند. افرادی که این طرحواره را دارند اغلب خودشان را بی استعداد یا ناموفق می دانند (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
حوزه سوم: محدودیت های مختل
افرادی که طرحواره هایشان در این حوزه قرار دارد، محدودیت های درونی آنها در خصوص احترام متقابل و خویشتنداری به اندازه کافی رشد نکرده است. آنها ممکن است افرادی خودخواه، لوس، بی مسئولیت یا خودشیفته باشند و در خصوص احترام به حقوق دیگران، همکاری کردن، متهد بودن یا دستیابی به اهداف بلندمدت مشکل داشته باشند. این افراد در خانواده های سهل انگار و بیش از حد مهربان بزرگ شده اند اما ریشه تحولی اولیه این طرحواره محبت بیش از حد نیست بلکه این افراد نیازی نداشتند از قوانین تبعیت کنند، در نتیجه در بزرگسالی، نمی توانند تکانه های خود را مهار کنند. طرحواره های این حوزه عبارتند از: استحقاق/بزرگ منشی، خویشتن داری/خودانضباطی ناکافی (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
افرادی که طرحواره استحقاق/بزرگ منشی دارند، خودشان را یک سر و گردن بالاتر از دیگران می بینند، اصرار به این دارند که هر کاری دلشان بخواهد انجام می دهند، آنها دوست دارند به قدرت برسند تا بتوانند برتری خود را به رخ دیگران بکشند(مثل موفق شدن، مشهور شدن و پول دار شدن). این افراد اغلب سلطه گر و در روابط اجتماعی فاقد همدلی می باشند. افرادی که طرحواره خویشتنداری/خودانضباطی ناکافی دارند، نمی توانند برای دستیابی به اهداف شان، خویشتنداری نشان دهند و ناکامی را به قدر کافی تحمل کنند. از سوی دیگر، نمی توانند ابراز هیجان ها و تکانه هایشان را کنترل کنند، در شکل های خفیف تر این طرحواره، افراد بر اجتناب از ناراحتی خیلی تأکید می کند؛ به عنوان مثال، سعی می کند در روابط بین فردی تعارضی ایجاد نکنند و از پذیرفتن مسئولیت های بیشتر، طفره می روند(یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
حوزه چهارم: دیگر جهت مندی
افرادی که طرحواره هایشان در این حوزه قرار دارد، به جای رسیدگی به نیازهای خود، به دنبال ارضای نیازهای دیگران می باشد. این افراد، در روابط اجتماعی تمایل دارند بر پاسخ های دیگران بیشتر از نیازهای خودشان تأکید کنند و اغلب از خشم و تمایلات خودشان ناآگاه هستند. آنها در دوران کودکی، آزاد نبودند تا از تمایلات طبیعی خودشان پیروی کنند و در بزرگسالی به جای اینکه از درون جهت دهی شوند از محیط بیرون تأثیر می پذیرند و از خواسته های دیگران تبعیت می کنند. ریشه تحولی طرحواره های این حوزه، مبتنی بر پذیرش مشروط بوده است. در اکثر این خانواده ها، والدین به جای توجه و اهمیت قائل شدن به نیازهای منحصر به فرد کودک، بیشتر نیازهای هیجانی یا منزلت اجتماعی خود را مهم می دانند. طرحواره های این حوزه شامل: اطاعت، ایثار، پذیرش جویی/جلب توجه می شود (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
افرادی که طرحواره اطاعت دارند، کنترل خود را به دست دیگران می سپارند و در برابر آنها تسلیم می شوند، زیرا احساس می کنند مجبورند این کار را انجام دهند. نیازها و احساسات خود را مهم و ارزشمند نمی دانند و در پی خرسند کردن دیگران هستند. کارکرد طرحواره اطاعت، معمولاً اجتناب از خشم، انتقام یا رهاشدگی است. دو شکل این طرحواره عبارتند از:
1- اطاعت از نیازها، سرکوب تمایلات و خواسته های فرد
2- اطاعت از هیجان ها، سرکوب پاسخ های هیجانی، خصوصاً خشم. اطاعت معمولاً منجر به افزایش تدریجی خشم شده و به شکل علائم ناسازگار ظاهر می شود (مثل رفتار منفعل _ پرخاشگرانه، طغیان های غیرقابل کنترل خشم، علائم روان تنی یا انزوای عاطفی).
افرادی که طرحواره ایثار داند، نیازهای دیگران را با میل خود و حتی به قیمت از دست دادن رضایت مندی شخصی ارضاء می کنند. آنها این کار را برای کاهش رنج و گرفتاری دیگران، دوری از گناه، دست یابی به احساس ارزشمندی و تداوم رابطه هیجانی با افراد نیازمند انجام می دهند. این طرحواره، با مفهوم دوازده مرحله ای وابستگی بیمارگون همپوشی دارند. افرادی که طرحواره پذیرش جویی/جلب توجه دارند، دست یابی به تأیید یا توجه دیگران را سرلوحه زندگی خود قرار می هند. احساس ارزشمندی آنها بیشتر به به واکنش دیگران بستگی دارد تا واکنش های خودشان. این طرحواره اغلب مسایلی از قبیل اشتغال ذهنی زیاد نسبت به منزلت اجتماعی، ظاهر، پول یا موفقیت به عنوان وسیله ای برای رسیدن به تأیید و توجه دیگران را در بر می گیرد. چنین طرحواره ای، اغلب منجر به تصمیم های سرنوشت سازی در زندگی می شود که غیرقابل اطمینان هستند و نتایج ناگواری در پی دارند (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
حوزه پنجم: گوش به زنگی بیش از حد و بازداری
افرادی که طرحواره هایشان در این حوزه قرار دارد، احساسات و تکانه های خودانگیخته را واپس زنی می کنند. آنها اغلب تلاش می کنند تا بتوانند طبق قواعد انعطاف ناپذیر و درونی شده خود، عمل کنند؛ ولو به قیمت از دست دادن خوشحالی، ابراز عقیده، آرامش خاطر، روابط صمیمی یا سلامتی. دوران کودکی این افراد پر از خشونت، واپس زدگی و سخت گیری بوده و خویشتنداری و فداکاری بیش از حد بر خودانگیختگی و لذت غلبه داشته است. این افراد در دوران کودکی به تفریح و شادی کردن